پری

يکي بود، يکي نبود. زير گنبد کبود غير از خداي مهربون هيچ کس نبود. يه پري مهربون يه دل کوچولو داشت. دلشو داد به کسي، براي همنفسي. اون آدم فرشته شد، دل پري کوچولو زودي به عشقش بسته شد. پريچه غصه نداشت، دستاي اون فرشته پري رو با خودش برد، غصه ها رو جا گذاشت. پري هي صدا مي زد : فرشته دوستت دارم، فرشته خنديد و گفت من خودم ياري دارم. پريچه دلش گرفت، غصه باز ريخت تو دلش، طفلکي چاره نداشت، اين شده بود مشکلش. پريچه پرک کشيد، به همه پشت بوما دنبال جفتش سر کشيد. يه پرنده يه جا بود، يه گوشه نشسته بود، دلش هم شکسته بود، پريچه رفت سراغش اما هنوزم به ياد فرشته بود. پرنده پري رو ديد، دلشو بست به دلش، طفلکي باز پريچه اين شده بود مشکلش. پريچه صدا مي زد فرشته مهربونم، پرنده مي گفت پري مي خوام که با تو بمونم. فرشته اومد ولي پريچه رو دوست نداشت، پري هم تا اينو ديد دلشو که مرده بود پيش پرنده جا گذاشت. شب و روز رفت و اومد، پريچه مرهم زخماي دل پرنده شد، اما اون پرنده نامهربون با دروغاش باعث آزار دل پريچه شد، طفلکي پري کوچولو داغ دلش باز تازه شد. فرشته باز از راه رسيد، دستاي پريچه رو محکم گرفت، پريچه آروم نشد دلش از غربت روزگار گرفت. فرشته موند با پري ولي هيچ وقت يارشو رها نکرد، يار اون فرشته اما ديگه اون فرشته رو صدا نکرد، پري از غصه اون فرشته باز دلش گرفت. شب و روز رفت و اومد، پري عاشق شده بود، عاشق فرشته مهربونش، فرشته اما هنوزم نمي خواست باور کنه جون پري بسته شده بود به جونش. شب و روز رفت و اومد، فرشته رفتش سفر، طفلکي پري کوچولو يکي دو ماهي بي خبر، چشماي منتظرش خيره بودن همش به در. فرشته اومد ولي سراغ پري نرفت، طفلکي پري دلش اين دفعه راست راستي شکست. فرشته رفت و نگفت چرا مي ره، طفلکي پري دلش اين دفعه راست راستي شکست . . .
