داشتم می گفتم. . .

-: "صبوري پيشه کن". . .
صبر کردم. غم دل باز مگفتم تا غمگين نکنم دوستان را. هرچه غصه بود تنهايي خوردم. آنقدر غصه خوردم که از هرچه خوردني که هيچ، از زندگي هم سير شدم. راستي زندگي خوردني است که گاهي از آن سير مي شويم؟ وقتي که سير مي شويم چه کنيم؟ شايد راهش اين باشد که هرچه زندگي خورده ايم بالا بياوريم و بعد از نو بخوريم. اگر نخوريم چه؟
داشتم مي گفتم. هرچه غصه بود تنهايي خوردم. سير که شدم گفتم ديگر بس است دلگي تا چه حد؟ مگر مجبوري اين همه را باهم بخوري که ديگر توان تکان خوردن نداشته باشي؟ به خودم نهيب زدم: کاه از خودت نيست چرا به کاهدان فکر نمي کني؟ بعد غصه ها را گذاشتم کنار. گفتم سهميه بنديشان مي کنم، هر روز مقداري مي خورم که زود سير نشوم. بعد غصه ها را قسمت کردم. سهميه هر روزم مشخص شد. روز اول خوردم، روز دوم خوردم، روز سوم. . . ايها الناس، کسي نيست بيايد کمک کند اين غصه ها را با هم بخوريم تا زودتر تمام شود؟ انگار کسي نشنيد. چند روز ديگر هم خوردم. . . آهاي مردم، محض رضاي خدا يک نفر بيايد دو-سه روز به جاي من اين غصه ها را بخورد من بروم نفسي تازه کنم براي خوردن بقيه غصه ها.
يکي گفت: اي بابا تو هم دل خوشي داري. هرکسي به اندازه خودش دارد که بخورد. غصه يا شادي، به هرحال دارد. به جاي اينکه اين همه سروصدا راه بيندازي ساکت باش و غصه هايت را تندتر بخور شايد زودتر تمام شود.
ديدم راست مي گويد. نشستم به خوردن. حالا نخور کي بخور. گفتم يکباره همه اش را مي خورم تمام مي شود ديگر. همينطور که تند و تند مي خوردم سرم را برگرداندم ديدم اي هوار، هرچه بيشتر مي خورم اضافه تر مي شود. نگو همسايه ها هم غصه هاشان را ريخته بودند روي غصه هاي من. من که عزمم را جزم کرده بودم. گفتم همه اش را مي خورم. رويم هم کم نمي شود. خلاصه هي خوردم. کسي هم نبود يادم بيندازد که اين همه مي خوري نفسي هم بکش وگرنه مي ترکي. هيچ کس چيزي نگفت و من هي خوردم. خواب و استراحت و درس و همه را ول کردم و فقط خوردم. تا اينکه. . . بله، بالاخره آن اتفاقي که نبايد افتاد. بـــــــــــــــــوم. . . آنقدر صدايش بلند بود که گوش خودم کر شد. اما نمي دانم چرا هيچ کس نشنيد. حتي همسايه ديوار به ديوارمان!
حالا نمي دانم کسي پيدا مي شود اين تکه ها را بهم بچسباند يا نه؟ اگر نشود که غصه ها همينطوري روي هم تلنبار مي شوند و هيچ کس نيست آنها را بخورد، اگر هم بشود نمي دانم اصلاً ديگر با اين همه وصله پينه مي توانم بازهم بخورم يا نه! اگر هم نخوريشان که همينطور مي مانند و بوي گندشان همه جا را برمي دارد.
داشتم مي گفتم. داشتم مي گفتم صبر کردم که يادم از غم و غصه آمد و گفتم صدايي بزنم ببينم کسي پيدا مي شود اين تکه ها را از روي زمين جمع کند. گفتم ببينم کسي پيدا مي شود حداقل دلم را لب طاقچه اي جايي بگذارد که زير پا له نشود. داشتم مي گفتم که يادم آمد روزي دوستي کتابي به من هديه داد که رويش نوشته بود: "دلواپس شادماني تو هستم. . .". گفتم مي روم سراغ آن دوست شايد به دادم برسد. اما. . . هرچه فکر کردم يادم نيامد چه کسي بود. آخر کسي را نمي شناسم که دلواپس شادماني ام باشد.
داشتم ميگفتم. . . خلاصه اينکه صبر کردم. يک عمر صبر کردم اما چه پاسخ آمد در ازاي اين همه صبر؟ فقط سکوت. اين همه صبر کردم و سکوت شنيدم اما بازهم صبر کردم. يادم مي آيد که يک روز نه چندان دور صدايم درآمد که: ديگر نمي توانم، خسته شدم. هرچه صبر بوده ريخته ام توي ظرف، ظرفم پر شده و ظرف بزرگتري هم ندارم. گفتم چند قطره بيشتر نمانده. پر بشود لبريز مي شودها!
نمي دانم چه کسي بود گفت: "صبر کن". بازهم صبر کردم. قطره هاي آخر هم ريخته شد. ظرفم لبريز شده و دارد چکه مي کند. حالا کسي پيدا مي شود بگويد چه کنم با اين تکه تکه ها که ديگر نمي تواند جلوي چکه کردن ظرف را بگيرد؟




