تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

شمع. . .

دلم گرفته بود، براش یه شمع روشن کردم شاید آروم بشه. نشستم و به شمع خیره شدم. نمی دونم چرا شعله اش آروم نمی گرفت. همش پیچ و تاب می خورد. از این سو به اون سو، از این سو به اون سو. انگار می خواست باهام حرف بزنه. رفتم نزدیک تر. با دقت بیشتری نگاهش کردم. فتیله شمع مثل یه آدمی بود که پشتش از غصه خم شده بود و آتش اطرافش غصه های دلش بود که شعله کشیده بود و همه وجودش رو می سوزوند. و ذره ذره وجودش بود که آب می شد و می چکید. دلم برای شمع سوخت. غصه دل خودم رو فراموش کردم و پا به پای شمع گریه کردم و سوختم. گریه کردم و سوختم و گریه کردن و سوختن شمع رو نظاره کردم تا تموم شد و فروریخت. . . و با فروریختن شمع من هم فروریختم. . .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 خرداد1386ساعت 11:2  توسط هدی ...   |