برای تولدم. . .

چشمامو باز کردم. یه روز دیگه شروع شده بود. دوباره اولین روز دومین ماه بهار بود. به خورشید که تازه می خواست طلوع کنه نگاه کردم. بهم لبخند زد و گفت: تولدت مبارک. منم بهش خندیدم. با خودم گفتم امروز یه روز دیگست. یه روز قشنگ که با همه روزای تکراری زندگیم فرق داره. اما. . . افسوس که اشتباه می کردم. اون روز هم یه روزی بود مثل بقیه روزا که خورشید از مشرق طلوع می کنه و از مغرب غروب می کنه. مثل بقیه روزا که باید به روزمرگی هات برسی تا از تکرار روزها عقب نمونی. مثل بقیه روزا که نمی تونی اونطور که دلت می خواد زندگی کنی، اصلاً نمی تونی زندگی کنی، ولی مجبوری که زنده باشی. مثل بقیه روزا که از تکرار صدای تیک تیک ساعت خسته و کسل می شی. مثل بقیه روزا که بغض داره خفت می کنه ولی نمی تونی داد بکشی. مثل بقیه روزا که خسته ای و نمی دونی چی کار کنی. مثل بقیه روزا که دلت گرفته و هر چی گریه می کنی آروم نمی شی. مثل بقیه روزا. . .
آره، اون روز هم مثل همه روزای دیگه گذشت. هیچ فرقی با روزای دیگه نداشت. همه روزمرگی ها تکرار شد. و هیچ کس نبود که بدونه دل من می خواد روز تولدم با همه روزای دیگه فرق داشته باشه. آره، اون روز هم گذشت و من موندم با یک سال انتظار به امید اینکه شاید سال دیگه روز تولدم با همه روزای دیگه فرق داشته باشه. . .
