تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

پری (قسمت آخر)

 پری تنها یه گوشه نشسته بود، پری جز فرشته هیچ کس رو نداشت، قلبش از غصه تنهایی اون شکسته بود، آخه یار اون فرشته هم گذاشته بود و رفته بود. رفته بود یه جای دور، اونجا که ستاره هاش نداره نور. آره یارش رفت دیگه تا همیشه، انگاری خبر نداشت آخر قصه چی می شه. . .

دیگه اون فرشته هم یاری نداشت. . .

آخر قصه ما موند یه فرشته یه پری. فرشته گفت به پری: پری انگار این روزا تنها تری. گفت پری یارم می شی؟ همدم و غمخوارم می شی؟ پری گفت بیا با هم پر بکشیم، به دیار آرزوها دوباره سر بکشیم. بیا تا بهت بگم تو آرزوی من بودی، تو دیار آرزو تنها تو یار من بودی. پری گفت یارت می شم فرشته مهربونم، فرشته گفت به پری همیشه با تو می مونم. . .

آره اینجا آخر قصه ماست، فرقی هم نمی کنه دروغ یا راست. بعضیا می گن که عشق تو قصه هاست، بعضیا می گن همینجا پیش ماست، اما خوب راز پری پیش خداست، اون خودش خوب می دونه پری قصه من کیه، کجاست. آره اینجا آخر قصه ماست. . . اما پیوند فرشته با پری، باز خودش یه ماجراست. شایدم اینجا تازه اول قصه ماست. . . !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 17:37  توسط هدی ...   |