و امشب. . .

هر شب به امیدی چشمانم را بر هم می گذارم و امشب به امید آنکه طلوع صبح فردا را از جهان دیگری نظاره کنم. . .
سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

هر شب به امیدی چشمانم را بر هم می گذارم و امشب به امید آنکه طلوع صبح فردا را از جهان دیگری نظاره کنم. . .

دیگه اون فرشته که یه روزی اومد از سفر پری رو دوستش نداشت، به پری دروغ می گفت، پری هم رفت و اونو تنها گذاشت.
دیگه موندش یه فرشته یه پری. اما وای، طفلکی دل پری. آخه اون فرشته که اصلاً مال پری نبود، رو پیشونی پری نوشته بود: تنهایی یار توئه مونس و غمخوار توئه، به جز اون یاری نگیر، دلبر و دلداری نگیر، هر کسی یه روز می یاد یه روز می ره، باز تو تنها می شی قلبت می گیره. ای پری تنها بمون تا آخر غصه ما، بذار تا رها باشن فرشته ها، هر کجا می خوان برن، می دونی که یارشون منتظرن. طفلکی پری کوچولو نمی دونست چی کار کنه، این یکی فرشتشم رها کنه، یا بشینه و فقط نگاه کنه. خیلی فکر کرد با خودش، گفت می رم تنها می شم، از فرشته جدا می شم، اما باز کنار نیومد با دلش. گفت خدای مهربون، خالق هفت آسمون، می سپریم به تو دل کوچیکمون، تو خودت خوب می دونی چی کار کنی، تا دل هامون رو ز غم رها کنی.
پری جون آروم گرفت، رفت و یه گوشه نشست، گل امیّد باز تو قلبش جون گرفت. گفت خدایا راضیم هر چی بگی. . .