تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

پری (قسمت چهارم)

. . . اما اون فرشته باز موند با پری. روزای خوب پری، همونا که رفته بودن ددری، اومدن باز انگاری. شب و روز رفت و اومد، پری با فرشته هاش غصه نداشت. دستاشو رو به آسمون گرفت، چشماشو رو هم گذاشت، گفت خدای مهربون، خالق هفت آسمون، نگیری فرشته هارو ازمون، که جونم بسته شده به عشقشون. شب و روز رفت و اومد، یه شب از شبای سرد پائیزی، که دل پری کمی گرفته بود، همونطور که خسته بود، چشمای گریونشو باز بسته بود، یکی از فرشته ها از راه اومد، (همون که یارش می خواست بگیره اونو از پری، اما اون موند با پری)، پری رو صدا می زد. دلش انگار بدجوری گرفته بود، آخه یارش بال هاشو شکسته بود. صورتش غرق به خون، دل تنهاش نیمه جون، دیگه پر کشیده بود از آشیون. پری باز دلش شکست، اونو تو آغوش کشید، گل های اشکش رو چید، رو موهاش دست نوازشی کشید، آرومش کرد یه کمی. شب و روز رفت و اومد، چند روزی همونطوری گذشته بود، اما خوب فرشته که تنها نبود. پری تنهاش نمی ذاشت، تا دلش غمگین می شد، پری پر می زد براش. چند روز دیگه گذشت، پری خسته از بدی روزگار، غمگین و خسته و زار، با چشمای گریون چون ابر بهار، یه گوشه تنها نشست، دلش اما دنبال شونه ای مهربون می گشت، تا یه کم گریه کنه، تا نذاره بیش از این غم تو دلش رخنه کنه. اما هیچ کسی نبود، پری هم که تنها بود، سر به دیواری گذاشت، رد پای اشکاش رو به روی دیوار جا گذاشت. . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 21:43  توسط هدی ...   |