تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

پری ( قسمت دوم )

 

. . .پری هی گریه می کرد، پری هی غصه می خورد، باز دلش گرفته بود. چشمای منتظرش خیره به در، اما از فرشته باز نبود خبر. یه روزی از آسمون، یه فرشته پرکشید، لب پشت بوم نشست، گریه پری رو دید، زود اومد پیش پری، گل های اشکش رو چید، دستای پریچه رو محکم گرفت، اونو تو آغوش کشید، گفت پری غصه نخور، من دلم پیش توئه، گفت پری نفس بکش، زندگیم از شوق نفس های توئه، دنیای رنگی من تو شهر چشمای توئه، اونی که مستم می کنه می نیست، موهای توئه. پری باز آروم گرفت، روزای خوب و قشنگ زندگیش باز جون گرفت. . .

ولی خوب فرشته ها از ما جدان، دنیاشون یه دنیای دیگه ست آخه، دل می دن، دل می برن، ولی آه . . . چه فایده؟! هر کدوم یاری دارن، دلبر و دلداری دارن، یه روزی باید برن. . .

یه شبی پری کوچولو، زیر سقف آسمون نشسته بود، باز دلش شکسته بود، باز دوباره خسته بود، همه درهای عالم انگاری باز بسته بود. داشت کتاب زندگیش رو دوباره ورق می زد. گفت خدای مهربون، خالق هفت آسمون، چرا هی فرشته ها رو می ذاری تو راهمون؟ دل ما رو می برن، بعد می گی پری کوچولو وایستا کنار، فرشته ها باید برن، یارشون تو آسمون منتظرن. پس دل ما چی می شه؟ پس یار ما کدومه؟ خدا گفت : . . . ، تا اومد چیزی بگه، یه پرنده پر کشید، کنار پری نشست، بال هاشو رو صورت پری کشید، پری هم چشماشو بست، این دفعه هیچی ندید. . . ولی اون پرنده پر نزد بره، پری هم که اینو دید چشماشو باز کرد دوباره، با پرنده پرکشید. . .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 2:12  توسط هدی ...   |