
اصراری نداشت برای آمدن. نه تلاشی برای آمدن، نه میلی برای رفتن. انگار می دانست بیرون تر از دنیای کوچک خودش چه به انتظارش نشسته. اما سرانجام آمد. بی آنکه بخواهد. و زمزمه ای در گوشش طنین انداز شد :" و هستی چنین مقدر شده است. باش . . . " و او هست شد و صدای گریه ای در هیاهوی صداهای دنیای خاکی گم شد. و تلاشی دیگر برای بودن و ماندن آغاز گردید.
آن زمان دنیایش آغوش گرم مادر و پناهش نوازش های مهرآمیز پدر بود. و صدای تپش های قلب مادر، آرامشی بود بر گریه های گاه و بیگاهش. اما هر چه گذشت دنیایش بزرگ و آرزوها و رویاهایش بزرگ تر شد.
دنیای کودکانه اش زیبا بود و خانه رویاهایش پر از عروسک های رنگارنگ و اسباب بازی های پر هیاهو.
بزرگ تر شد. خانه آرزوهایش مدرسه بود و رویایش درس بود و درس. و دوستانی که اولین یافته های شخصی اش بودند و اولین انتخاب های زندگی اش.
و باز هم بزرگ و بزرگ تر شد. رویای دانشگاه رنگ حقیقت به خود گرفت. و تلاشش برای متکی به خویش بودن، بی نتیجه نماند.
و دیگر همه چیز داشت، اما . . .
اما، افسوس که امروز آغوش گرم مادر برایم تنگ شده و نوازش پدر غباری از شیشه دلم نمی زداید.
افسوس که همبازی های دوران کودکیم – عروسک هایم – بی صدا در کنجی کز کرده اند و صدای همدلی شان به گوشم نمی رسد.
افسوس که مدرسه، درس، دوستی ها، همه گذشته و دانشگاه، کار، موفقیت، برایم رویای دست نیافتنی نیست.
. . .
و امروز دنیایم خلاصه می شود در دستان تو و شهر چشمانت آنقدر هست که مرا در خود گم کند.
اما افسوس که امروز، با تو بودنم رویاست و رویای اکنونم چون خواب خوشی که می آید و می گذرد. و خدا می داند روزی که از خواب خوش با تو بودن برخیزم، چه بر سر دلم خواهد آمد و دل کوچکم چه ها خواهد کشید.
و افسوس که آنروز تو از کنارم بی تفاوت می گذری و التماس چشمانم را شانه بالا می اندازی.
و می دانم، می دانم که روزی با رفتنت مرا در هم می شکنی. . .
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 23:26  توسط هدی ...
|

خدایا . . . یک سال دیگه هم گذشت و چه زود گذشت. و چه خاطرات تلخ و شیرینی برام بجا موند. دوباره اون روز داره از راه می رسه. روزی که به جبر روزگار پا توی این دنیای خاکی گذاشتم و علی رغم میلم برای اومدن و موندن، من رو آوردن و نگهم داشتن. حالا 20 سال از اون روز می گذره و من دارم وارد 21 سالگی می شم. اما امسال اونی که باید در کنارم باشه، فرسنگ ها از من دوره و روزهاست ازش بی خبرم.
. . .
درسته که اونی که باید در کنارم باشه، اینجا نیست و من جای خالیش رو با تمام وجود حس می کنم و بزرگترین آرزوم بودنش و با من بودنش هست، اما احساس تنهایی نمی کنم. چون خدا دو تا فرشته رو برای من فرستاده تا هیچ وقت تنها نباشم. دو تا فرشته ای که هیچ وقت تنهام نمی ذارن و هر جا احتیاج به کمک داشته باشم حاضر می شن. دو تا فرشته ای که انقدر مهربون و وفادارن که با داشتنشون حس می کنم همه دنیا تو دستامه. دو تا فرشته ای که همیشه همدم غصه هام هستن و با دلداری هاشون غم تنهایی رو از یادم می برن. و وهر وقت که اون نیست انقدر هوام رو دارن که جای خالیش رو احساس نکنم. دو تا فرشته ای که خونم از خونشون نیست اما وجودم به وجودشون گره خورده. . .
برادرم علی و خواهرم مریم.
. . .
علی، مریم، خواهر کوچولوتون دوستتون داره و هر جا باشه به یادتون هست، دلش براتون می تپه، و تا عمر داره مهربونی هاتون رو فراموش نمی کنه. و تنها آرزوش برای شما اینکه که همیشه موفق باشید و در کنار اونی که دوستش دارید با آرامش زندگی کنید.
+ نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 18:19  توسط هدی ...
|

دلم تنگه، برای یه قدم زدن عاشقانه زیر بارون. دلم تنگه، برای یه با هم بودن صمیمی و محض. دلم تنگه، برای یه دوست داشتن خالص، یه عشق پاک. دلم تنگه، برای روزای خوبی که گذشت، روزایی که دیگه تکرار نمی شه. و دلم تنگه برای تو، برای تو که نیستی و نبودنت زخم بزرگیه رو دل خستم، و جای خالیت روح نا آرومم رو آشفته تر می کنه.
. . .
اما، هر وقت دلم برات تنگ می شه، اشکام رو از روی گونه ام پاک می کنم، چشمام رو می بندم و اسم تو رو زیر لب زمزمه می کنم. اون وقت دست روی قلبم می ذارم و تو رو احساس می کنم. یه نفس راحت می کشم و مطئن می شم که هستی. هنوز هستی، تا همیشه. و اسمت، یادت و حتی مرور کردن خاطراتت به من آرامش می ده. و تحمل دلتنگی که نه، ندیدنت رو برام آسون تر می کنه. چون تا وقتی توی قلبم خونه داری، همیشه باهامی و هیچ وقت دلم برات تنگ نمی شه.
دوستت دارم، تا همیشه بودن
+ نوشته شده در جمعه 18 فروردین1385ساعت 20:48  توسط هدی ...
|