دلم گرفته ...

چشمانم را بستم و به خاطرات دوران کودکیم پناه بردم. آنجا که آغوش گرم مادر تنها آرزویم بود و نوازش های مهر آمیز پدر مرهم تمام غصه هایم. و چه کوچک بود بزرگ ترین اندوهم، غم کور شدن یک عروسک و اندوه ترکیدن یک بادکنک. و چه پر هیاهو گریستم و در سوگ عروسک ظرف غذایم را واژگون ساختم.
...
و امروز چه بزرگ است کوچکترین اندوهم، غم ویرانی یک عشق و شکستن بی صدای این دل در حصار سینه.
برایت نوشته بودم:" من به لبخندی از تو خشنودم ... " و تو چه ساده بی آنکه آخرین جمله ام را بخوانی به حس کودکانه ام خندیدی و چه آسان در ازای هیچ مرا از خود راندی. و هر چه التماست کردم که بمان، از من دورتر شدی. و چه شب ها که تا سپیده در سوگ شکستن شیشه دلم گریستم، اما تو صدایم را نشنیدی.
...
و صد افسوس که امروز آغوش گرم مادر برایم تنگ شده و زخم های روح خسته ام آنچنان عمیق است که حتی نوازش های مهر آمیز پدر نیز التیام بخش آنها نیست.
...
امروز اما کودک نازپرورده خیالم، به تو پناه می آورم. عشق نثارت باد!
امروز یاد مطلبی افتادم که یک سال پیش توی همین وبلاگ نوشته بودم. و اون مطلب این بود:
...و اکنون عزم سفر کرده ای!
مرا می گذاری و می گريزی
و من می مانم با ياد تو،
من می مانم با خاطرات لحظه های با تو بودن،
و من بی تو اشک خواهم ريخت
و پس از تو با زندگی وداع خواهم کرد
اما ريشه های عشق تو در وجودم نخواهد خشکيد
و قلب عاشقم را در دل خروار ها خاک سياه زنده نگاه خواهد داشت
و تو ياد مرا از خاطر خواهی برد
و دل کوچکم را خواهی شکست
...
پس از سال ها باز خواهی گشت،
اما نشانم را نخواهی يافت
آن زمان در گور سرد قلبت به سراغم بيا
در متروک ترين کنج قلبت،
در اعماق يادها،
و در ورای فراموشی،
يادگار عشقم را خواهی يافت
-آن جمله دوستت دارم را که با تکه تکه های قلبم برايت نوشتم-
