
گل هايی که امروز بهم دادی رنگ عشق بود.دلم می خواست همون موقع سرم رو بزارم روی شونت و با بارون عشق ابر چشمام دريای دلت رو به تلاطم بندازم.دلم می خواست داد بزنم دوستت دارم تا همه بدونند.دلم می خواست چشمام رو ببندم و فقط تو رو حس کنم.
اما هر چی سعی کردم نتونستم احساسم رو در قالب کلمات بريزم.می دونی گاهی وقتا بيان کردن احساس درست مثل اين می مونه که آدم بخواد يه موسيقی رو نقاشی کنه.و اين کار هرگز ممکن نيست.
راستش دليل اينکه زياد بهت نمی گم دوستت دارم اينه که احساس می کنم جمله دوستت دارم برای تو کمه.عشق من نسبت به تو فراتر از اين حرفاست.خيلی بيشتر از اونچه که بشه با کلمات توصيفش کرد.
نمی دونم به جای دوستت دارم چی می تونم بگم که بيان گر همه احساس من باشه.
نه،فکر نمی کنم که بشه با يک کلمه يا يک جمله همه اين احساس رو بيان کرد.نه!.برای از تو گفتن شايد تمام عمر من هم کم باشه.
ولی اينو يادت باشه هر جای دنيا که باشی من هميشه عاشقت می مونم.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1383ساعت 22:48  توسط هدی ...
|

امروز وقتی از تنفر صحبت کردی،ترس در وجودم رخنه کرد
ترس بی تو بودن
ترس بی تو ماندن
نه!!!
نگو که دوستم نداری
باور نمی کنم
مگر می توان عشق را در چشمان تو نديد؟!
مگر می توان صدای التماس دستانت را نشنيد؟!
مگر می توان ضربان عشق را که هر دم بر سينه ات می کوبد انکار کرد؟!
مگر می توان؟!!!
مگذار که عشقمان رنگ رخوت بگيرد
مگذار تار و پود وجودمان از هم بگسلد
تار های وجود من پودهای استقامت وجود تو را می طلبد
با من بمان
و بدان که هر کجا باشی دوستت خواهم داشت
و تا پايان راه با تو خواهم بود
بابت اين دو هفته شرمنده.هفته اولش که تو رختخواب بودم.بد از اون هم کمی گرفتار کارهای شخصی بودم.مسافرت هم نرفته بودم که گفته بوديد خوش بگذره!
در ضمن با عرض شرمندگی بايد اعلام کنم که به دليل يک سری مشکلات شايد نتونم وبلاگ رو هر هفته و به طور منظم کنم آپ ديت کنم ولی قول می دم که اين کار رو تو الويت اول قرار بدم.ولی اگه بعضی وقتا دير شد ديگه شرمنده.
و ديگه اينکه از همه دوستانی که نرسيدم چند وقتی بهشون سر بزنم معذرت می خوام و قول می دم که زود زود به همه سر می زنم.
دوستتون دارم
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1383ساعت 0:39  توسط هدی ...
|
سلام
من احتمالا دو هفته نيستم ولی بعد دوباره برمی گردم.
+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1383ساعت 1:2  توسط هدی ...
|