تو؟!!!

برای با تو بودن از زندگی گذشتم
غافل از اينکه همه زندگيم تو بودی!!!
...
سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

برای با تو بودن از زندگی گذشتم
غافل از اينکه همه زندگيم تو بودی!!!
...
واقعاً خجالت داره،شرم آوره.متاسفم که ما هنوز فرهنگ استفاده از اينترنت رو نداريم.
امروز يکی از دوستام به من زنگ زد گفت که يکی از مطالب من رو تو يکی از گروه ها ديده که به اسم خودشون داده بودند،بدون ذکر منبع.
من نه تنها ناراحت نيستم که بر عکس خوشحالم از اينکه مطالب من رو همه بخونند.ولی با عرض معذرت بايد بگم که اسم اين کار دزدی هست.
البته جسارت نشه منظورم گروه ايرونی نيست.شادمهر هر وقت می خواد از مطالب من استفاده کنه هم ازم اجازه می گيره و هم اينکه تو گروه به من لينک ميده.حالا اصلاً لينک پيشکشتون باشه بابا اقلاً بنويسيد اين مطلب مال يه وبلاگی هست.اصلاً اسم وبلاگ رو هم نمی خواد بگيد فقط بگيد مال خودتون نيست،چون برای آدم خيلی زور داره که نوشته خودش رو با اسم ديگری ببينه.فقط همين.وگر نه من نه عقده دارم،و نه احتياجی به تبليغ دارم.فقط می گم دزدی نکنيد.همين.
هر چند که با اين اوضاع ترجيح می دم که مثل قبل نوشته هام رو برای خودم نگه دارم و اين وبلاگ رو هم تعطيل کنم يا اينکه بيام و مثل بعضی ها تعريف کنم که امروز صبح ساعت چند از خواب بيدار شدم يا اينکه مثلاً ديشب شام چی خوردم.چون احساس ميکنم جنبه بعضی از آدما در همين حد هست.
فقط می تونم بگم متاسفم.همين...

هر چه از جدايی ها گفتم بس است
اکنون نوبت توست
وقت از تو گفتن است
وقت با تو بودن است
امشب می خواهم چشم هايم را ببندم
و زير باران عشق تو قدم بزنم
تا قطرات نم نم باران عشقت مرهمی باشد بر زخم های دل خسته ام
امشب می خواهم در دريای احساس تو غرق شوم
تا کوير خشک قلبم جانی دوباره بگيرد
می خواهم با تو باشم
می خواهم با تو بمانم
تا پايان راه
تا سر انجام زندگی
حتی نمی گذارم مرگ مرا از تو جدا کند
تنها اميد زندگيم
با تو هستم
!!!
با خود تو
مگر باور نمی کنی دوستت دارم؟

نمی دانم التماس ديروز چشمانت را باور کنم
يا سردی امروز دستانت را
نمی دانم ديروز را باور کنم که سر بر شانه ام گذاشتی و گريستی
يا امروز را که صدای التماسم را نشنيدی
تو ديروز رفتنم را اشک ريختی
و امروز خود عازم سفری
ديروز تو التماسم کردی بمانم
من ماندم و اشک هايت را چاره شدم
اما امروز
امروز که من التماست کردم بمانی
به اشک هايم خنديدی و التماسم را شانه انداختی بالا
بوسه سردی بر گونه ام نشاندی
و گفتی اين بازی سرنوشت است
تو رفتی
و بی آنکه بدانی روح خسته ام را _که در کنار تو به آرامش رسيده بود_سرگردان کردی
اما من به انتظار خواهم نشست
تا روزی بازگردی
سر بر شانه ام بگذاری
و با اشک های گرمت
گونه هايم را نوازش کنی