
روی سخنم با توست
با تو که روح خسته ام را به بازی گرفتی
و فرياد التماس چشمانم را نشنيدی
فريادی برای ماندن تا هميشه بودن
و مرا در گرداب سرنوشت رها کردی
تا بی تو بودن را
بر کوله بار خاطرات تلخ زندگيم بيفزايم
و دلتنگی را با بند بند وجودم تجربه کنم
و تو عشق مرا از خاطر بردی
و خاطراتم را
که در گورستان سرد و متروک قلبت پرسه می زد
تا شايد دريچه اي به سوی عشق در آنجا پيدا کند
به دست فراموشی سپردی
اما من ياد تو را به خاطر خواهم سپرد
و تا هميشه بودن
عشقت را تقديس خواهم کرد
+ نوشته شده در جمعه 27 شهریور1383ساعت 3:42  توسط هدی ...
|

ثانيه ها پی در پی می گذرد،
و لحظه های با تو بودن به پايان می رسد
پايانی تا هميشه بودن،
تا سرانجام زندگی،
تا سر آغاز مرگ.
و امروز شايد آخرين فرصت بود
و تو تمام احساست را در قالب نگاهت ريختی
و با چشمانت فرياد زدی آنچه تا کنون نگفته بودی.
تو تمام احساست را در قالب بوسه هايت ريختی
و با بوسه باران روح خسته ام،
فرياد دوستت دارم سر دادی
فريادی از سر صداقت،
بی آنکه نشانی از غرور هميشگی ات داشته باشد؛
و مرا بيش از پيش ديوانه خود کردی.
ای پرنده کوچک خوشبختی ام،
قرار بی قراری های دل خسته ام،
سنگ صبور غصه های بی پايانم،
ساحل تلاطم امواج روح سرگردانم،
مهتاب شب های تاريک زندگی ام،
هستی من؛
به هر کجا می روی برو،
اما به احترام قصه عشق،
ياد مرا از خاطر مبر!
+ نوشته شده در شنبه 21 شهریور1383ساعت 1:35  توسط هدی ...
|

و من اکنون کوله بار سفر بسته ام
و از اينجا خواهم گريخت
تا پايان راه خواهم دويد
و تا سرانجام زندگی خواهم رفت
و در آنجا خاطرات را به تو خواهم بخشيد،
قلبم را خاک خواهم کرد،
عشق تو را به قصه ها خواهم سپرد
و با زندگی وداع خواهم گفت
...
تو به ديدارم خواهی آمد
و گل های سرخی را که نشان عشقمان بود بر مزارم خواهی گذاشت،
تو خواهی رفت،
گل های عشق پر پر خواهد شد،
مرا از ياد خواهی برد
و پس از من قلبت را به ديگری خواهی بخشيد
...
و تو کوله بار سفر خواهی بست
...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1383ساعت 1:51  توسط هدی ...
|

...و اکنون عزم سفر کرده ای!
مرا می گذاری و می گريزی
و من می مانم با ياد تو،
من می مانم با خاطرات لحظه های با تو بودن،
و من بی تو اشک خواهم ريخت
و پس از تو با زندگی وداع خواهم کرد
اما ريشه های عشق تو در وجودم نخواهد خشکيد
و قلب عاشقم را
در دل خروار ها خاک سياه زنده نگاه خواهد داشت
و تو ياد مرا از خاطر خواهی برد
و دل کوچکم را خواهی شکست
...
پس از سال ها باز خواهی گشت،
اما نشانم را نخواهی يافت
آن زمان در گور سرد قلبت به سراغم بيا
در متروک ترين کنج قلبت،
در اعماق يادها،
و در ورای فراموشی،
يادگار عشقم را خواهی يافت
-آن جمله دوستت دارم را
که با تکه تکه های قلبم
برايت نوشتم-
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1383ساعت 1:57  توسط هدی ...
|

به احترام عشق از با تو بودن می گذرم،
رهايت می کنم
و تا ناکجای قصه ها در سرنوشت گم ميشوم،
امّا عشق تو را به دنبال خواهم داشت
و با خود به قصه ها خواهم برد.
و تو،
آن زمان که به ناکجای قصه زندگيت رسيدی،
فصل عشق مرا خواهی خواند،
و برايم خواهی گريست!!!
+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1383ساعت 5:20  توسط هدی ...
|

عشق تنها بهانه ام برای زنده بودن بود،
و زنده بودن بهانه اي برای زندگی،
آن زمان که خورشيد عشقت در شب تيره وجودم طلوع کرد،
و سياه سفيد روز های تکراری ام را رنگی تازه بخشيد.
و من در رنگارنگ روز های با تو بودن گم شدم.
و تو بهانه اي شدی برای عشق!
زندگيم را از من مگير!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1383ساعت 1:12  توسط هدی ...
|