تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

به بهانه تولدم...

از صبح که چشمت رو باز می کنی موبایلت شروع می کنه به زنگ خوردن، اصلا از روز قبلش، از چند روز قبلش. گوشی رو بر می داری.

-: جانم؟

--: سلام عزیزم، خوبی؟ تولدت مبارک، ایشالا همیشه شاد باشی... ]و کلی آرزوهای خوب و قشنگ دیگه[

گوش می کنی، یه لبخند مصنوعی میزنی و وانمود می کنی که کلی خوشحال شدی. بعد می گی: مرسی عزیزم. ممنون که یادم بودی. خیلی خوشحالم کردی...

خدا می دونه که چند بار باید این مکالمه رو تکرار کنی...

یکی برات کیک می خره میاد سورپرایزت می کنه. یکی دیگه با دسته گل میاد. یکی میاد نا غافل بهت میگه پا شو برنامه گذاشتیم واسه تولدت بریم شمال...!

شمع روی کیک رو فوت می کنی و مثلا می خندی. دسته گل رو مثلا با خوشحالی می گیری و تشکر می کنی. مثلا با ذوق پا میشی راه میفتی میری شمال. اما... تو تمام این لحظه ها بغض می خواد خفه ت کنه انگار. اشک تو چشمات جمع می شه اما نمی تونی گریه کنی. چون نباید آدمایی رو که واسه خوشحال کردن تو اومدن ناراحت کنی. بغضت رو قورت می دی، اشک توی چشمات رو پاک می کنی و همش لبخند می زنی. شوخی می کنی، بالا و پایین می پری، می خندونی، می خندی... و فقط خدا می دونه که تو دلت چی می گذره... فقط خدا می دونه که هنوز امید داری، منتظری، هر لحظه گوشیت رو چک می کنی و هر بار که زنگ می خوره می گی این بار دیگه خودشه... وقتی می بینی اون نیست به خودت دلداری می دی و می گی: بالاخره زنگ می زنه... و باز منتظر می مونی...

روز تولدت هم به شب می رسه و زنگ نمی زنه. تو همچنان می خندی و از همه تشکر می کنی و می گی خیلی بهت خوش گذشته... و فقط خدا می دونه که روز تولدت چی تو دلت بوده و چجوری بهت گذشته...

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 12:2  توسط هدی ...   | 

چه ساده...

چه ساده اشتباه می گیرند هوس را با عشق، ترس را با دوست داشتن، عادت را با دلتنگی... و چه ساده فراموش می کنند و می گذارند و می گذرند... چه ساده حرف هایشان، قول هایشان، احساسشان حتی، از یادشان می رود... و چه ساده می شکنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1391ساعت 10:2  توسط هدی ...   | 

دلم سخت برایت تنگ می شود...

گیرم که همه چیز را برگرداندم به وضعیتی که قبل از تو بود. گیرم که همه عکس هایت را پس دادم. گیرم که شماره ات را از حافظه تلفنم و نامت را از یاهو و فیس بوک و ... حذف کردم.

با دلم چه کنم؟

نه می توانم دلم را به وضعیتی که قبل از تو برگردانم، نه می توانم تو را از دلم پس بگیرم، نه می توانم خودت را و خاطرات روزهای بودنت را از خاطر دلم حذف کنم. دلم سخت برایت تنگ می شود...

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 15:47  توسط هدی ...   | 

کاش می توانستم ببارم...

حال این روزهایم خوش نیست. سوال های بی جواب تکراری، انتظار کشنده بی پایان، آرزوهای بزرگ دست نیافتنی، افسوس های بی فایده، دلتنگی های مداوم، همه و همه به هم ساخته اند و بر من تاخته اند. من اما، گاهی می جنگم، گاه از پای مینشینم و فقط نظاره می کنم. ولی افسوس، نه جنگیدن سودی دارد و نه با نشستن دردی دوا می شود! این روزها نه می توانم عاقلانه تصمیم بگیرم، نه عاشقانه! راستش دلم بغض دارد... دلم یک آغوش مهربان می خواهد برای یک دل سیر گریه کردن... هوای چشمانم، دلم، هوای خانه ام حتی، ابری ست! کاش می توانستم ببارم... حال این روزهایم خوش نیست...

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 15:43  توسط هدی ...   | 

من موندم و من...

بازم من موندم و دلتنگی. من موندم و گیجی و سر در گمی. من موندم و تردید و دو دلی. من موندم و راهی که باید رفت و راهی که باید نرفت. من موندم و اونی که هست اما نیست و اونی که نیست اما هست. من موندم و همه خستگی ها و زخم ها و دردهام که نه مرهمی براشون هست و نه کسی می فهمدشون. من موندم و حرف ها و بغض هایی که داره خفم می کنه ولی نمی تونم بیرون بریزمشون. من و موندم احساس خالی شدن لعنتی که باز اومده سراغم. من موندم و دلی که دیگه هیچی نمی خواد، دیگه هیچی خوشحالش نمی کنه. من موندم و روزایی که دیگه تکراری بودنشون اذیتم نمی کنه حتی. من موندم و یه تنهایی محض که نه دلم میخواد توش بمونم نه دلم میخواد ازش بیام بیرون! من موندم و منی که نمی دونم چش شده، نمی تونم بفهممش دیگه! من موندم و بی هدفی، بی آرزویی، بی حوصلگی... خسته ام... خسته خسته... این تنها چیزیه که می دونم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 14:7  توسط هدی ...   | 

کاش بودی...

کاش بودی... همین امروز که به بودنت محتاجم، کاش بودی. همین امروز که دلم فقط آرامش آغوشت را می خواهد، کاش بودی. همین امروز که تنم تشنه نوازش های دست مهربان توست، کاش بودی. همین امروز که پر تلاطمم، خسته ام، بی حوصله ام، کاش بودی. همین امروز که دل تنگ ناب ترین احساس عاشقانه ام، کاش بودی... دلم تنگ است، اما راستش را بخواهی نمی دانم برای تو یا برای خودم. دلم گرفته است، اما راستش را بخواهی نمی دانم از تو، از روزگار یا از خودم! کلافه ام، گیجم، خسته ام. عاشقانه هایم را گم کرده ام انگار... همین امروز که دنبال عاشقانه هایم می گردم، کاش بودی... کاش بودی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 12:21  توسط هدی ...   | 

حرف های امشبم را سکوت می کنم...

بعضی حرف ها را نه می شود گفت، نه می شود نوشت... فقط باید سکوت کنی شان تا دلت بیش از این به درد نیاید... حرف های امشبم از این دست حرف هاست... حرف های هر شبم از این دست حرف هاست... مدت هاست سکوت کرده ام و انتظار کشیده ام... دلم می خواهد دیگر نشمارم. نه لحظه ها را، نه روزها را، نه حتی ماه ها... دلم می خواهد دست از انتطار آمدنت بردارم... شاید بتوانم چشم بر هم نهم و دیگر خواب رفتنت را نبینم... خواب خداحافظی را... خواب اشک های دلتنگی را... که هر چه می کنم از بیداری ام نمی روند... خسته ام از خداحافظی... وقتی می روی توان دست تکان دادن هم ندارم... کاش "سلام" ات را نشنیده بودم...

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1390ساعت 2:17  توسط هدی ...   | 

از نفهمش تا ابهام...

دیشب نیازمند شانه ای بودم تا دمی سر بر آن نهم و خستگی هایم را گریه کنم... آغوش امنی تا دمی از هیاهوی این زندگی دورم کند و آرامش خاطرم باشد... و لحن مهربانی که بگوید آرام باش نازنین... من هستم... درست می شود... و دست نوازشی...

امشب اما... نه گریه ام می آید... نه حرفی برای گفتن دارم... نه دلم برای کسی تنگ است...

خالی شده ام... خالی خالی... فقط دلم می خواهد بخوابم، 1 روز، 2 روز، چند هفته، چند ماه، چند سال حتی. اصلا دلم می خواهد بخوابم و تا آخر عمرم دیگر بیدار نشوم!

وقتی دلت برای کسی تنگ نمی شود چه فرقی می کند خواب باشی یا بیدار؟ اصلا چه فرقی می کند باشی یا نباشی؟

از نفهمش به ابهام رسیده ام...

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 19:44  توسط هدی ...   | 

خسته ام...

حال این روزهایم را شرح که نمی توانم بدهم هیچ، درک هم نمی توانم بکنم! باز به همان نفهمش لعنتی دچار شده ام انگار! یک حس مبهم، که نمی دانم چه می خواهم. شاید هم می دانم اما توان گفتنش را ندارم، یا اگر هم توانش باشد اجازه گفتنش نیست انگار! خسته ام، خسته تر از تمام شب ها و روزهایی که ... ولش کن... بگذریم بهتر است... مثل همیشه... که گذشتیم و فراموش شدیم و فراموش نکردیم... خسته ام، خسته تر از همه شب ها و روزهای تکراری ام... دلم جایی برای فریاد زدنِ این همه می خواهد... و پس از آن یک آغوش امن عاشقانه، از همان عاشقانه هایی که فقط من دانم و تو! آری دلم فقط یک آغوش امن عاشقانه می خواهد. همین و بس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1390ساعت 0:46  توسط هدی ...   | 

یلدا ی من...

امشب را به من تبریک نگو! بگذار یلدا ی من آن شب باشد که تو می آیی و در آغوشم می کشی نه این شب های پاییزی انتظار که هر چه می کنم خواب به چشمم نمی آید و هر چه بیدار می مانم سحر نمی شود که نمی شود که نمی شود. امشب را به من تبریک نگو! امشب را از تقویم امسالم خط زده ام، قبل از آمدن شب می خوابم و پس از سپیده بیدار می شوم و در تقویم سال بعد کنار همه شب های بودنت می نویسم یلدا تا هر قدر در آغوشت کشیدم، هر قدر بوسیدمت، هر قدر نگاهت کردم باز هم شب ادامه داشته باشد و نگران آمدن سپیده و رفتن تو نباشم. امشب را به من تبریک نگو! یلدا ی بی تو بودن را نمی خواهم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 19:20  توسط هدی ...   |