تبليغاتX
روزهای تکراری

روزهای تکراری

سودایی و عاشقی نماند, سودا و عشق باقی باشد...

می گذرد لحظه ها

بی تو و از تو جدا

آه چه بس شکوه ها

در پس این پرده ها

یک شب دیگر گذشت

یاد تو از سر نرفت

چشم که برهم نرفت

مهر تو از دل نرفت

این شب آخرین است

لحظه واپسین است

وقت سفر تمام است

دل باز در امان است

صبح دگر می آیی

عقده دل گشایی

روی به من نمایی

غم ز دلم زدایی

باز تو من، من توام

تنگ در آغوش هم

شکوه بسی کم کنم

ساز خوشی سر کنم

سخت در انتظارم

تا برسی کنارم

ای تو یکی نگارم

فکر دگر ندارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:12  توسط هدی ...   | 

بالاخره بهار اومد. بهار دل تو، بهار دل من. بهار زندگی تو، بهار زندگی من. بهار تا همیشه با تو بودن، بهار عشق ورزیدن، بهار فریاد خوشبختی رو سر دادن.

آره، بهار اومد. چقدر صبر کردیم و سرما رو از دلامون روندیم. چقدر صبر کردیم و منت خورشید خانم رو نکشیدیم. چقدر صبر کردیم و جلوی آفتاب زانو نزدیم. چقدر صبر کردیم و با گرمای عشقمون دنیا رو به آتیش کشیدیم و همه بدی ها و جدایی ها رو سوزوندیم. چقدر صبر کردیم و گفتیم و خندیدیم. چقدر صبر کردیم و آغوشمون رو به روی خوشبختی گشودیم. چقدر صبر کردیم. . . چقدر صبر کردیم تا بالاخره بهار اومد. بالاخره بهار اومد. . .

بهارت مبارک. . .

بهارت مبارک. . .

بهارت مبارک. . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 1:16  توسط هدی ...   | 

هرچه اندیشه کردم که چگونه بنویسمت هیچ به ذهنم نیامد. . .

خواستم بنویسمت دریا، یاد امواج سهمگینش که سینه ساحل را می درد نگذاشت، که تو سراسر مهری و عشقی.

خواستم بنویسمت آسمان، یاد خشم صاعقه هایش نگذاشت، که تو سراسر التیامی و آرامشی.

خواستم بنویسمت خورشید، خاموشی شب هایش نگذاشت، که تو سراسر گرمی و نوری.

خواستم بنویسمت ماه، یاد شب های بی حضورش نگذاشت، که تو همه حضوری.

خواستم بنویسمت باران، یاد ویرانگری قطره های مسمومش که سیاهی دل آسمان را در خود دارد نگذاشت، که تو همه سازنده ای.

خواستم بنویسمت رنگین کمان، یاد رنگ به رنگ بودن زنگ هایش نگذاشت، که تو همه یکرنگی.

پس می نویسمت: ای همه مهربانی و عشق،

صمیمانه ترین احساس ها تقدیم تو باد.

میلادت مبارک. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 22:55  توسط هدی ...   | 

این روزها آنقدر سرم گرم توست که کمتر فرصت می کنم از تو بنویسم.

اما به راستی که با تو دیگر روزهایم تکراری نیست. با تو هر روزم زندگی دوباره است. با تو هر روزم آغاز عشقی دوباره است. با تو هر روزم روزی دوباره است.

آری، با تو. . .  با تو که با آمدنت رنگی تازه بر روزهای تکراری ام زدی. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت 3:43  توسط هدی ...   | 

بارون، بارون، بارون، چقدر دلم برات تنگ شده بود بارون. دلم خیلی گرفته بارون.آسمون دلم خیلی وقته که ابریه بارون. خیلی وقته که منتظرتم بارون. ببار، ببار بارون که چشمای منم می خواد هم صدا با تو بباره تا صدای هق هقش تو صدای پای تو گم بشه و کسی نفهمه که آسمون چشمای منم بارونیه. ببار بارون، ببار و صورتم رو خیس کن تا کسی نفهمه که گونه هام از اشک چشمای خودم خیسه. ببار بارون، ببار و شوری اشک و تلخی غم رو از وجودم پاک کن. ببار بارون، ببار و نقش زشت غصه رو از دلم بشور. ببار بارون، دلم خیلی گرفته. ببار بارون، ببار بارون، ببار بارون. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 16:31  توسط هدی ...   | 

هوای دلم دوباره بارانیست. آسمان چشمانم می بارد و می بارد. کاش بودی تا زیر این باران قدمی می زدیم، روحی تازه می کردیم. اما شاید چشمان تو پر از خواب باشد. بخواب، آرام بخواب خوب ترین من. آرام بخواب که دل من تا سحر بر بالین تو بیدار است. . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 13:42  توسط هدی ...   | 

نمی دانم چرا گاهی هرچه سعی می کنم برایت بنویسم نمی شود که نمی شود. انگار واژه ها با من سر لج می افتند. از ذهنم می گریزند و از دور با دهن کجی ناتوانیم از مهار عنانشان را به تمسخر می گیرند. دنبالشان می دوم، دورتر می شوند. التماس می کنم، می خندند. رشته  افکارم پاره می شود، همه آنچه می خواستم بگویم از ذهنم می پرد. آشفته می شوم. کاغذ را مچاله می کنم. فلم را به گوشه ای می اندازم. سر بر روی میز، چشمانم را بر هم می گذارم. رخوت خواب به سراغم می آید. تو را می بینم. نزدیک می شوی، نزدیک تر. نگاه می کنی، لبخند می زنی. هنوز آشفته  ام. گله بازیگوشی واژه ها را به تو می کنم. می شنوی، سکوت می کنی. فریاد می زنم، نگاهم می کنی. نگاهت می کنم، افسون چشمانت هوش از سرم می رباید. به چشمانت خیره می شوم. سکوت می کنم. صدای ناگفته های قلبت را از عمق چشمانت می شنوم. شگفتا، چه زیبا سخن می گویی با من، بی هیچ واژه ای، بی هیچ کلامی. و شیرینی سکوتت بر دلم می نشیند. واژه ها را رها می کنم. می خواهم حرف های دلم را برایت بگویم. در چشمانم نظر کن. . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 14:41  توسط هدی ...   | 

چند روزیه که بوی پائیز رو احساس می کنم. چشمامو که می بندم صداشو می شنوم، صدای پاش که داره نزدیک و نزدیک تر می شه. انگاری پشت پنجره وایستاده. منتظره که پنجره رو باز کنی تا بهت سلام کنه. آره، همین جاست. پشت پنجره. صدای انگشتاشو که آروم به شیشه می کوبه می شنوم. داره دیر می شه، باید زودتر پنجره رو باز کنم و به پائیز سلام بدم. . .

پائیز، پائیز، پائیز، تو چقدر قشنگ و رویایی هستی. چقدر دوست داشتنی هستی. نمی دونی که چقدر دلم برات تنگ شده بود. نمی دونی چقدر منتظرت بودم. می خوام تو رو نفس بکشم. می خوام تو رو ببلعم تا همه کالبدم پر بشه از تو. وقتی تو می یای پر از شور زندگی می شم، پر از حس عشق می شم. آخه می دونی قشنگ ترین خاطرات زندگی من تو قلب تو جا گرفته. تو فصل جدائی نیستی. تو فصل قشنگ عشقی. فصل وصلی. وای که چقدر خوشحالم از اومدنت. . .

خوش اومدی پائیز قشنگ، خوش اومدی. . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 شهریور1386ساعت 13:34  توسط هدی ...   | 

ماه ها و روزها نوشتم. نوشتم از تیک تیک تکرار ثانیه ها، از ثبات تکرار ساعت ها، از تکرار روزها، از آن دم که تنهایی می آید و تکرار می شود و تکرار می شود و تکرار می شود. . . از تکرار خستگی، تکرار اندوه، تکرار بی سامانی. . . نوشتم از روزهای تکراری. . .

و امروز اما می نویسم. می نویسم از تو. از رنگانگ روزهای با تو بودن، که هر ثانیه اش شیرین است. هر لحظه اش یک دنیا زندگی است. شور است، شوق است. می نویسم از تو. . . از تو که با آمدنت رنگی تازه بر روزهای تکراری ام زدی. . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 16:6  توسط هدی ...   | 

-: "صبوري پيشه کن". . .

صبر کردم. غم دل باز مگفتم تا غمگين نکنم دوستان را. هرچه غصه بود تنهايي خوردم. آنقدر غصه خوردم که از هرچه خوردني که هيچ، از زندگي هم سير شدم. راستي زندگي خوردني است که گاهي از آن سير مي شويم؟ وقتي که سير مي شويم چه کنيم؟ شايد راهش اين باشد که هرچه زندگي خورده ايم بالا بياوريم و بعد از نو بخوريم. اگر نخوريم چه؟

داشتم مي گفتم. هرچه غصه بود تنهايي خوردم. سير که شدم گفتم ديگر بس است دلگي تا چه حد؟ مگر مجبوري اين همه را باهم بخوري که ديگر توان تکان خوردن نداشته باشي؟ به خودم نهيب زدم: کاه از خودت نيست چرا به کاهدان فکر نمي کني؟ بعد غصه ها را گذاشتم کنار. گفتم سهميه بنديشان مي کنم، هر روز مقداري مي خورم که زود سير نشوم. بعد غصه ها را قسمت کردم. سهميه هر روزم مشخص شد. روز اول خوردم، روز دوم خوردم، روز سوم. . . ايها الناس، کسي نيست بيايد کمک کند اين غصه ها را با هم بخوريم تا زودتر تمام شود؟ انگار کسي نشنيد. چند روز ديگر هم خوردم. . . آهاي مردم، محض رضاي خدا يک نفر بيايد دو-سه روز به جاي من اين غصه ها را بخورد من بروم نفسي تازه کنم براي خوردن بقيه غصه ها.

يکي گفت: اي بابا تو هم دل خوشي داري. هرکسي به اندازه خودش دارد که بخورد. غصه يا شادي، به هرحال دارد. به جاي اينکه اين همه سروصدا راه بيندازي ساکت باش و غصه هايت را تندتر بخور شايد زودتر تمام شود.

ديدم راست مي گويد. نشستم به خوردن. حالا نخور کي بخور. گفتم يکباره همه اش را مي خورم تمام مي شود ديگر. همينطور که تند و تند مي خوردم سرم را برگرداندم ديدم اي هوار، هرچه بيشتر مي خورم اضافه تر مي شود. نگو همسايه ها هم غصه هاشان را ريخته بودند روي غصه هاي من. من که عزمم را جزم کرده بودم. گفتم همه اش را مي خورم. رويم هم کم نمي شود. خلاصه هي خوردم. کسي هم نبود يادم بيندازد که اين همه مي خوري نفسي هم بکش وگرنه مي ترکي. هيچ کس چيزي نگفت و من هي خوردم. خواب و استراحت و درس و همه را ول کردم و فقط خوردم. تا اينکه. . . بله، بالاخره آن اتفاقي که نبايد افتاد. بـــــــــــــــــوم. . . آنقدر صدايش بلند بود که گوش خودم کر شد. اما نمي دانم چرا هيچ کس نشنيد. حتي همسايه ديوار به ديوارمان!

حالا نمي دانم کسي پيدا مي شود اين تکه ها را بهم بچسباند يا نه؟ اگر نشود که غصه ها همينطوري روي هم تلنبار مي شوند و هيچ کس نيست آنها را بخورد، اگر هم بشود نمي دانم اصلاً ديگر با اين همه وصله پينه مي توانم بازهم بخورم يا نه! اگر هم نخوريشان که همينطور مي مانند و بوي گندشان همه جا را برمي دارد.

داشتم مي گفتم. داشتم مي گفتم صبر کردم که يادم از غم و غصه آمد و گفتم صدايي بزنم ببينم کسي پيدا مي شود اين تکه ها را از روي زمين جمع کند. گفتم ببينم کسي پيدا مي شود حداقل دلم را لب طاقچه اي جايي بگذارد که زير پا له نشود. داشتم مي گفتم که يادم آمد روزي دوستي کتابي به من هديه داد که رويش نوشته بود: "دلواپس شادماني تو هستم. . .". گفتم مي روم سراغ آن دوست شايد به دادم برسد. اما. . . هرچه فکر کردم يادم نيامد چه کسي بود. آخر کسي را نمي شناسم که دلواپس شادماني ام باشد.

داشتم ميگفتم. . . خلاصه اينکه صبر کردم. يک عمر صبر کردم اما چه پاسخ آمد در ازاي اين همه صبر؟ فقط سکوت. اين همه صبر کردم و سکوت شنيدم اما بازهم صبر کردم. يادم مي آيد که يک روز نه چندان دور صدايم درآمد که: ديگر نمي توانم، خسته شدم. هرچه صبر بوده ريخته ام توي ظرف، ظرفم پر شده و ظرف بزرگتري هم ندارم. گفتم چند قطره بيشتر نمانده. پر بشود لبريز مي شودها!

نمي دانم چه کسي بود گفت: "صبر کن". بازهم صبر کردم. قطره هاي آخر هم ريخته شد. ظرفم لبريز شده و دارد چکه مي کند. حالا کسي پيدا مي شود بگويد چه کنم با اين تکه تکه ها که ديگر نمي تواند جلوي چکه کردن ظرف را بگيرد؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 22:58  توسط هدی ...   |